
روبروی پنجره ام هزارگل یاس می بینم گل های زرد رازقی اطلسی ها، نرگسی ها اون طرفش بنفشه ها چینده شدن کنارهم یه عالمه، یه دسته گل حلقه زدن به دورهم زنبورکا یکی یکی روگلهاپروازمی کنند پروانه هانازمی کنند خورشیدخانم بیاپایین! گلهای زردم روببیین روبروی پنجره ام! پروانه ها،زنبورکا اومده اندبه مهمونی میخوام که خورشیدبکشم دوربرش گل بکشم یه حوض ماهی بکشم روبروی پنجره ام! هزارگل یاس بکشم. ٢١/١١/٨٨
*******************
خفته:
چشم های خفته ات راباز کن !
این منم درانتظارت زیرباران جنون!
ازچه نالی به کجاآخرروی!
می رودتابوت سردت تاکجا!
لاله جان مادرعزادارست کنون
بی تحمل بی صداتنهاشده
درته تاریک کوچه،یک دریچه بسته شد
هفت تسبیح، رشته هایش کنده شد
لاله درکف درمهی ازبهت بسیاران گذشت
روزجمعه ...
یک پرنده بی صداازپیش ماپروازکرد
خاطراتم تک به تک بربادرفت

نمی دانم که چرا؟
چرا؟صفحات زندگیم یکی پس ازدیگری دربادمی لولند!
نمی دانم که چراآسمان دلم نمی بارد
می گویند
عشق ترانه ای است که فقط
ازلب های خداباریده است
چه بگویم چه بنویسم !
به کدام سو بایدتعظیم کرد!
کدام فواره آوازمی شود
وبرشانه های حوض سرازیرمی شود
چه لحظه هاکه نخندیدم !
که معنی اش رانمی دانم!
مراببخش!
هنوزبزرگ نشده ام
که آسان دروغ بگویم
دروغ تنهاحقیقتی است
که واقعیت دارد.
مراببخش !
تبرداران
فرصت ایستاده مردن راهم
ازدرخت دریغ می دارند
دریغ.
راستی
کی می آیی؟
تادیواربخندد
تادربازشود.

امروزهم آمدم درمقابل دیواری که بایدبشکفد.من تمام روزشمعدانی هاراعاشق بودم.چقدرگریه معنادارداین روزها.چقدربودن معنادارداین روزها.هرگزنگذارگردبادهای جنون باگیسوانت دف بکوبند.نگذارتوراازتوبدوزدند.بگذارروزهاسپیدبمانند.امروزبرادران یوسف به گرگ تهمت زدند.تاچاه مقدس شود.تابرادر،برادربماند.دریاسرزمین ماهیانی است که آبشش هایشان رافراموش نکرده اند.تادریاچقدرفاصله است؟تطهیرشدن آرزوی کمی نیست.
امروزیکی ازبهترین روزهای زندگیم بود
باورمیکنی وقتی ازخواب بیدارشدم وعازم رفتن شدم چهره خودم رویک لحظه درآینه دیدم وبه خودم ایمان آوردم که من میتونم طوری زندگی کنم که اداره زندگیم روبهترازقبل تنظیم کنم.
امروزتوی کلاس خیلی خوش کذشت همه چیز غرق شادی بود.بوی رنگ و تینر تمام فضای کلاس روبه خودش معطر کرده بود.
البته ...البته ...یک جورایی گیج شدیم.
خلاصه یک روززمستونی بهاری بود.
تمام شمعدانیها یادگاراین روزهای عاشقی است
حتی توی کشیدن تابلوهای پرازاشتیاق

.
.
قصه عشق توان سوزمرا
ازورای هرنگاهم بانگاهی خوانده ای
گرنخواندی دردوچشمم شورمهر
درمیان شعرمن دانم که رازم خوانده ای
***
عشق من شیرین شرابی کهنه است
حال می خواهم که درجامت کنم
آخرای سرکش ترازطوفان وموج
می رسدروزی که من رامت کنم
***
می رسدروزی که مفتونم شوی
من شوم لیلا ومجنونم شوی
می ربایم ازدلت صبروقرار
دل بپایم افکنی رسواوافسونم شوی
آن زمان چون کودکی شیطان وشاد
جام عشقت رابه سنگی می زنم
تاکه بنشیندبجانت زهردرد
ازبرت چون مرغ وحشی می رهم
***
می روم آنجا که باباران اشگ
رودهائی رازغم جاری کنم
می گریزم تاروم دردورها
بردل ویران شده زاری کنم
***
می روم تادرگریزروزوشب
موج یادت رابه طوفان بسپرم
یاغمت راازدلم بیرون کنم
یاکه تنهاهمچوقوجان بسپرم
دلم گلدان ترک خورده ای است
که آرزوی رستن شب بوها
درآن منجمدشده است.
دلم خورشیدپیری است
که سماع زمین
درآن جوان می شود
بیاآماده شویم
شاید
همین الان داردباران می بارد.
هجوم زمستان
میکده ی رگ هایت رامنجمدکرده است
تو
درکدام سینه
باکدام آفتاب باریده ای
که لحظه هایم به پایت نمی رسند؟

چشهایت راببندوفقط برایم بگو که چگونه وبرای چه این گونه نآرامی آیابرایم خواهی خواندسرودزندگی را
دراین روزها بایدبگذری و بگریزی ازتمام تعلقات!
آری میشناسمت خیلی دورنیستی همین جاروبروی درنشسته ای باچشمانی گریان وباپای که همیشه لرزان است
آه..... اگربدانی بارها تراچک می کنم شایدروزی ترادرشادی ببینم .اماهمیشه غمگینی
چرا؟برای چه وازکجامینالی !من که گفته بودم تراخواهم خواند پشت هرپرچین
دل شوره مرامی خواند.عقربه ها بیرحمانه برهم می کوبندوصدای رعش ازآسمان غم زده شهرمان به گوش می رسد.
امروزدستهایم خالی است دیگرنه گلی مانده درگلدان ونه دلی برای آرزوکردن مانده است .
بادمی وزد،ورق می خوردتمام روزهای زندگی
بی هیچ حرفی گذرمیکنی ومی گریزی
شایسته تواینگونه نیست بازگردودوباره گلدانهای خالی رابامهرت شکوفاکن.
چشمهایت راببندوبنویس
بازخوام گشت ،پروازخواهم کردحتی درملکوت
می آیم حتی اگرمنتظرم نباشند
میایم چون کبوتران به خانه
چشمهایم رنجورازندیدن چشمانت